تبليغاتX
ایستگاه سکوت

there is nothing i could say to you nothing i could ever do,to make you see,what you mean to me...all the pain,the tears i cry, still you never said goodbye and now i know,how far you'd go.i know i let you down,it's not like that now this time i never let you go... i will be,all that you want and get myself together,cause you keep me from falling apart.all my life i 'll be with you forever to get you through the day and make everything ok... i thought that i had everything i didn't know what life could bring. but now i see,honestly,you're the one thing i got right. the only one i let inside, now i can breathe cause you are here with me. and if i let you down,i turn it all around, this time i would never let you go. i will be all that you want. i get myself together,cause you keep me from falling apart.and all my life, i 'll be with you forever to catch you through the day and make everything ok.without you i can't breathe. i'm not gonna never ever let you leave. you are all i've got, you are all i want.cause without you idon't know what i'd do. i can never ever live a day without you.here,oh with me,can you see, you are all i need.and i will be all that you want ,i get myself together cause you keep me from falling apart and all my life i'll be with you forever to get you through the day and make everything ok

دوست دارم...

آرام...     

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 20:4  توسط آرام | 
سلام دوستان... خوب هستین؟؟؟ امیدوارم شاد و سرحال و امیدوار باشین...

می خواستم بدونم نظرتون راجع به نوشته هام چیه؟؟ می دونم که ادبی نیست ... می دونم که شعر نیست... ولی حرف دله... می دونم شاید زیاد جالب نباشه... ولی این وبلاگ تنها جایی تو این دنیای بزرگه که می تونم حرفامو بزنم... تنها جایی که می تو نم احساسم رو بیان کنم...می خواستم نظر بدین راجع به نوشته هام ...

مرسی

                                                                                     آرام

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:45  توسط آرام | 
... بازم انتظار... انتظار... انتظار... چه کلمه ی سختیه... حتی نوشتنشم سخته مخصوصا اگه واسه تنها خونه نشین قلبت باشه...

نمی دونم شاید واقعا اونقدر خوب نیستم که خدا تو رو بهم بده... شاید تو اونقدر خوبی که من لیاقت با تو بودن رو نداشته باشم... شاید اونقدر بدم که نخوای باهام باشی... اونقدر مزاحمم که نخوای جوابم رو بدی... ولی خوبه من، عشق من این بد داره بدونه تو می میره... این بد دیگه نمی تونه بدونه تو باشه... این بد خیلی وقته منتظره... آره من بدم ولی تو چی ؟؟؟ تو که بهترینه بهترین های منی ... تو که مهربون ترین مهربونای منی... تو که بخشنده ترین بخشنده های منی... چرا نمی یای سراغم... چرا به این تنهای منتظر سر نمی زنی... به خدا مردم از پس شب و روز با خیالت خوش بودم... به خدا مردم از  پس شبا خوابه اومدنت رو دیدم و صبح فهمیدم همش خواب بوده و زدم زیر گریه... خوبه من تو بگو من چه کار کنم که دوسم داشته باشی؟؟؟ بگو چه کار کنم که بهم جواب بدی؟؟؟ بگو چه جوری باشم؟؟ به خدا حاضرم هر کاری بکنم که یک لحظه لبخندت رو ببینم، دوباره صدا تو بشنوم... بهم بگو چه کار کنم؟؟؟؟؟؟ نمی دونی که حاضرم جونمو واست بدم... ببخشید اگه بی ارزشه ولی به خدا این عاشقه تنها دیگه هیچ چیز  براش نمونده... هر چی هست خیاله توست.... خیاله اومدنت... خیاله خنده هات ...

خدای من مگه صدامو نمی شنوی... گریه هامو نمی بینی.... خدای من نمی بینی دیگه هیچ چی برام نمونده... یعنی هنوزم می خوای منتظر باشم؟؟؟ هنوزم باید صبر کنم... بعد این همه مدت .... جوابت فقط صبره.... باشه خدا جونم... بازم صبر می کنم... بازم با خیالش روز و شب رو سر می کنم... بازم ...

دوست دارم ....

                                                                                               آرام...

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:41  توسط آرام | 
سلام عزیزم...امروز وقتی بیای خونه شاید یک جعبه ببینی... که توش یک ست فنجون قهوه ست... شاید ۳ تا گل رز کنارشم ببینی... بعد اگه از مامانت بپرسی اینا از کجا اومده... مامانت اسم منو میاره... آره عزیزم اینا هدیه ی من واسه مادرته... ولی می دونی چرا فنجون قهوه رو انتخاب کردم؟؟؟ چون می دونم که خیلی قهوه دوست داری... می دونم که هر شب وقتی خیلی خسته بر می گردی... قهوه می خوری می دونستم شاید  یک روزی از همین روزا که واسه فراموش کردنه همه ی خستگی های روز می ری سراغه قهوه، چشمت به این ست بیفته و با اون قهوه بخوری... و اون لحظه نمی دونی که این فنجون فقط و فقط واسه همین اومده اونجا که یک روزی لبه قشنگت اون و لمس کنه و با قهوش آرومت کنه... وقتی که قهوه می خوری یاده این باش که این فنجون فقط توش قهوه نیست و لبالب از عشقه از عشقی که خبر نداری ازش... از عشقی که منتظره معشوقه... از عاشقی که منتظره...

اون رز ها هم واسه توست... اگه می تونستم می اومدم خودم بهت می دادمشون... ولی.......

دوست دارم.... عشقه خسته ی من... قهوه با طعم عشق نوش جونت...

دوست دارم...

                                                                                                  آرام 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:40  توسط آرام | 
سلام عشق بی وفای من... من که نمی دونم الان کجایی... چه کار می کنی... خوبی یا نه... خوشحالی یا نه... ولی با تمامه وجودم دعا می کنم که خوب و سالم و خوشحال باشی...این چند وقت واست ننوشتم... ببخشید ولی حالم اصلا خوب نبود... جواب ندادنت ، بی تفاوت بودنت و شاید دوست نداشتنت... داغونم کرده بود... هیچ امیدی نداشتم... این دو هفته مثل شکنحه بود واسم... می دونی چه قدر بده فکر کنی کسی که شده تمامه رویا و خیالت و حقیقتت تو رو دوست نداره... حوصلت رو نداره... مزاحمشی...

گل من این دو هفته واسم اندازه ی یک قرن گذشت... نه شایدم بیشتر... اصلا نمی گذشت...

دیروز یک متنی رو خوندم... و بعد از خوندنش دیگه اینجوری نبودم... دیگه به اینکه دوسم نداری فکر نکردم... دیگه واسم مهم نبود... اون چیزی که مهم بود این بود که من خیلی دوست دارم... خیلی زیاد حتی اگه تو دوسم نداشته باشی...حتی اگه منو نخوای ولی من بازم دوست دارم... بازم ادامه می دم شب و روزمو با عشقه تو... بازم شبا اونقدر بهت فکر می کنم که خوابت رو ببینم... بازم واسه هر چه بیشتر دوست داشتنت از خدا کمک می خوام... بازم واسه اومدنت صبر می کنم....

اینا رو گفتم که بدونی که یک عاشق هیچ وقت واسه همیشه نا امید نمی مونه... چون همیشه با خودش عشقشو داره... و فکر و رویا معشوق همیشه بهش امید زندگی می ده... مثل تو که فکرت مثل اکسیژن به من توانایی حیات و زندگی می ده...

همیشه ، تا ابد، بیشتر از قبل دوست دارم...

                                                                                                          آرام

این اون متن بود:

هرگز انتظار ندارم مرا همان قدر دوست داشته باشی که دوستت دارم.این توقعی ست غیر منصفانه.من باید عاشق تو باشم ـدر حد ممکن عشق ـ و آرزومند آن باشم که مرا بخواهی، هر قدر که می خواهی...

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:1  توسط آرام | 
سلام ... سلام عشقه بی وفای من... می دونی چرا این چند روز نبودم...؟؟؟ می دونی؟؟؟ نه نمی دونی... شاید اگه می دونستی من .... تا حالا هر وقت فکر می کردم که ممکنه جواب ندادنت به خاطر این باشه که دوست نداشته باشی با من باشی. به خودم می گفتم ، نه اینجوری نیست ، مگه حرفاشو یادت نیست... ولی حالا.....

عشقه من مگه من چه کار کرده بودم که بهم دروغ گفتی؟؟ نمی دونی عاشقتم؟؟ نمی دونی بدونه تو نمی تونم ادامه بدم؟؟؟ پس چرا منو شکستی؟؟ گل من ، وقتی فهمیدم که دوستم نداری داغون شدم... شکستم... مردم... این چند روز مریض بودم... باور می کنی؟؟؟ باور می کنم یکی از نبودنت مریض بشه؟؟؟ دلم واست لک زده... دیگه نمی خوام بی تو باشم... یعنی من ارزش دوست داشتن تو رو ندارم؟؟؟ وقتی به این فکر می کنم که شاید تو این مدت مزاحمت بودم دیوونه می شم...  مزاحم بودم؟؟؟ چرا نمی فهمم اینو؟؟؟ چرا درست بهم جواب نمی دی؟؟ به خدا مردم از فکر و خیال... به خدا دیگه طاقت ندارم... دیگه نمی کشم... تو رو خدا بهم بگو... جواب بده... عزیزم تو رو خدا نا امیدم نکن... تنهام نذار... آرامت بدونه تو می میره... دیگه اشکم ازم خسته شده... کاش می دونستی که اینقدر دوست دارم... کاش می دونستی... چی می شه تو هم دوستم داشته باشی؟؟ یعنی می شه که منظورت از جواب ندادن به من این چیزی نباشه که من فکر می کنم؟؟ یعنی می شه ؟؟؟؟

خدای من مگه خودت نگفتی هرچی می خواین از خودم بخواین بهتون می دم... خدا جون اونو ازت می خوام ... ازت التماس می کنم ... تو که می دونی آرامت بدونه اون تنهاست... بدونه اون یک شکسته ست.... خواهش می کنم کمکم کن... خواهش می کنم....

دوست دارم از همیشه بیشتر حتی اگه تو دوستم نداشته باشی....

                                                                                             آرام...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 22:2  توسط آرام | 
سلام گل من ... خبر از این عاشقه کوچولوت نمی گیزی؟؟؟؟ اشکال نداره من بازم صبر می کنم.... اگه صبر نکنم چه کار می تونم بکنم... امروز دوستم می گفت : تو داری خودت رو داغون می کنی ... یکم هم به فکر خودت باش... چرا اینقدر که با همه مهربونی به خودت اینقدر ظلم می کنی؟؟؟

می دونی آخه عزیزم فهمید که تا حالا چند بار حالم بد شده درست موقع هایی که دیگه طاقت نداشتم دوریتو تحمل کنم....

می گفت آخه دیوونه این بلاها را سر خودت می یاری اون اصلا می دونه؟؟؟ می دونه این جوری داری واسش خودت رو عذاب می دی؟؟؟ می دونه دل دردهات فقط واسه نبوده اونه؟؟؟ می دونه شب و روز گریه می کنی و با یک اس ام اس اون مثل دیوونه ها خوشحالی؟؟؟؟ می گفت اگه چند وقت دیگه یک بلایی سرت بیاد چی؟؟؟؟ اون وقت چه کار می کنی؟؟؟ اون موقع عشقت می یاد حالت رو بپرسه؟؟؟؟( می یای واقعا؟!) و کلی حزفهای دیگه...

ولی خوبه من ،اون نمی دونه که این گریه ها اگه واسه تو باشن از خنده هم قشنگترن... نمی دونه که این ها عذاب نیستن... اصلا واسه عاشق عذاب معنی نداره... عاشق عذاب هم واسش رحمته... اون نمی دونه که من حاضرم هر کاری کنم که تو رو داشته باشم... اون هیچ کدوم از اینا رو نمی دونه.... نمی دونه که تنها امید من تو زندگی تویی فقط تو.... مگه می شه وقتی تنها امیدت ازت دور تو خوشحال باشی؟؟؟ اون نمی دونه اصلا واسم مهم نیست که تو بدونی من از دوری تو دارم داغون می شم ، مهم اینه واسه من که این فاصله از بین بره اون موقع دیگه هیچ کدوم از این عصه ها ی شیرین یادم نمی مونه....

اون نمی دونه که من عاشقه اسیر تو بودنم.....

                                                                                               آرامت....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 18:35  توسط آرام | 
نیست... خدای من بازم نیست.... بازم تنهام... بازم باید صبرکنم؟؟؟؟؟ بازم منتظر باشم؟؟؟ بازم گریه کنم واسه نبودنش؟؟؟؟؟ خدا جون مگه صدامو نمی شنوی ؟؟؟ مگه نمی بینی دل من بدونه اون داره می میره؟؟؟ نمی بینی بدونه اون زندگیم جهنم شده؟؟؟ نمی بینی بنده ی تو عاشقه تنها شده؟؟؟؟؟ نمی شنوی التماسمو؟؟؟؟ خواهشمو؟؟؟؟ گریه های هر شبمو؟؟؟؟ سکوته غمناکمو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پس چرا بهش نمی گی که بیاد؟ چرا نمی گی بیاد منو از قفسی که توشم آزاد کنه؟؟؟ چرا بهش نمی گی یکی داره می میره از دلتنگی؟؟ چرا نمی گی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خدای من ، تنها تویی که می دونی... پس کمکم کن، تنهام نذار خواهش می کنم... خواهش می کنم.....

                                                                                          آرام....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 22:5  توسط آرام | 
سلام ... مگه نمی گن که جوابه سلام واجبه ، پس چرا بعد سلام ، فقط سکوتت رو می شنوم؟؟؟؟ فکر کنم خوب باشی، خدا کنه خوب باشی، بهتر از همیشه، به انداره ی دلتنگی من، تو خوب باشی... به انداره ی عشق من، شاد باشی... سرم خیلی شلوغه عشقه من... ولی بازم هر لحظم تویی... امروز که بیرون بودم، به این فکر می کردم که چرا نمی بینمت... چرا هر دفعه به یک دلیل نمی تونم ببینمت... به اندازه ای دلتنگت شدم که حاضرم هر کاری بکنم و فقط چند ثانیه حتی از دور، ببینمت ... ببینم که تو مثل من آه و غصه و دلتنگی نشده یار همیشگیت... ببینم که می خندی... سالمی ...

می دونی دوست دارم جه کار کنم؟؟؟ می خوام واست هدیه بگیرم با تمامه پولی که الان دارم... کاش می شد بهت بدم... کاش.... کاش می شد قلبم رو هم بهت بدم که پره از تو...همون قلبی که درست کار نمی کنه...همونی که روغن کاری می خواد..ببخش اگه درست کار نمی کنه ولی من که دیگه چیزی  ندارم که بهت بدم... فقط جونمه ... که اونم آرزوشه که فدای تو بشه... قبولش می کنی؟؟؟؟ اگه قبول کردی همیشه یادت باشه این قلبه همون عاشقه فراموش شده ایه که تو بودی همه ی وجودش...

   دوست دارم...                                                                                   

                                                                                                    آرام...

همه می پرسند:

چیست در زمزمه ی مبهم  آب؟

چیست در همهمه ی دلکش برگ؟

روی این آبی آرام بلند

 که تو را می برد اینگونه به ژرفای خیال ...

 چیست در خلوت خاموش کبوتر ها ؟

 چیست در کوشش بی حاصل موج؟

 چیست در خنده ی جام؟

 که تو چندین ساعت

مات و مبهوت به آن می نگری؟؟

 - نه به ابر

 نه به آب

نه به برگ

 نه به این آبی آرام بلند

 نه به این خلوت خاموش کبوتر ها

 نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام

من به این جمله نمی اندیشم ...

من مناجات درختان را هنگام سحر

 رقص عطر گل یخ را با باد

 نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه

 صحبت چلچله ها را با صبح

 نبض پاینده هستی را در گندم زار

گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل

 همه را می شنوم

 می بینم

 من به این جمله نمی اندیشم

  به تو می اندیشم

ای سرو پا همه خوبی  تک و تنها به تو می اندیشم

 همه وقت

همه جا

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم...

 این را تو بدان تنها تو بدان

تو بیا

 تو بمان با من تنها تو بمان...

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب

 من فدای تو به جای همه گلها تو بخند

 اینک این من که به پای تو در اقتادم باز

تو بگیر

 تو ببند

تو بخواه

پاسخ چلچه ها را تو بگو

قصه ی باد هوا را توبخوان

تو بمان با من تنها تو بمان...

در رگ ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقیست

  آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش...!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 20:11  توسط آرام | 
سلام... خیلی وقته اسم قشنگت رو صدا نکردم... خیلی وقته فقط با سکوتم باهات حرف زدم... خیلی وقته... عزیزم می تونی بفهمی حرفایی که تو دل سکوت عمیق من جمع شده...؟؟؟ نمی دونم چی بنویسم از چی بنویسم... از دل تنگیام؟؟؟ یا از اینکه چه قدر دوست دارم؟؟؟ از انتظار؟؟؟ یا از اشکام؟؟؟ از سکوتم؟؟؟ یا از فریاد خواستنه تو؟؟؟ از درد و دلهام با خدا؟؟؟ یا از دعاهام واسه تو؟؟؟ از ناراحتیه نبودنت؟؟؟ یا از خنده ی رو لبم وقتی می یای؟؟؟ می بینی عشقه من... همه ی حرفام فقط از تو می گن همه ی حرفام ...

می دونستی داشتم به چی فکر می کردم؟؟ به اینکه شاید یک روز که حوصلت سر رفت و تو وبلاگا می گشتی ، به اینجا هم سر بزنی... شاید همه ی این ها رو بخونی... شاید بگی آخی ... شاید بگی این دیوونه است... شاید بگی چه بیکاره... ولی نمی فهمی که اینا همه واسه توست... همه ی این حرفا یا شاید دیوونگی ها واسه توست... این عاشقه بیکار منتظره توست... وای چی می شه بیای بخونی اینارو... یعنی می گی دیوونم؟؟؟؟ آره شاید... ولی من زندگیم این دیوونگیهاست... تمامه زندگیم... عشقه من اگه اومدی سر زدی به این وبلاگ بدون همیشه منتظرتم...همیشه...

دوستت دارم...

                                                                                     آرام...

ترا می خواهم و دانم که هرگز

به کام دل در آغوشت نگیرم

تویی آن آسمان صاف و روشن

من این کنچ قفس ،مرغی اسیرم

ز پشت میله های سرد و تیره

نگاه حسرتم حیران به رویت

در این فکرم که دستی پیش آید

و من ناگه گشایم پر بسویت

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 22:26  توسط آرام |